یکشنبه هجدهم فروردین 1392

نظریه رفتار گرایی در علم سیاست


رفتار گرايي در پی كشف قانونمندي پديده هاي اجتماعي است . اصولا تئوري ها به دنبال كشف قانونمندي پديده ها اجتماعی سیاسی وطبیعی هستند. رفتارگرايي تا از موضع معرفت شناسانه اثبات گرايي positivism    تاثير پذيرفته است positivism. حوزه ايست معرفت شناسانه است كه بدست آوردن  «شناخت» را از طريق مشاهده و حس و تجربه ممکن مي داند . بنا بر این روش هاي ذهني وفلسفی و انتزاعي را نمی پذیرد.رفتار گرايي میخواهد از طريق مطالعه ي رفتار هاي قابل مشاهده وتكرار پذير و آزمون پذيرقانون مندی رفتار هارا شبیه علوم طبیعی نشان دهد.    رفتار گرايان بر اين باورند كه تحليل هاي سياسي بايد به لحاظ تجربي آزمون پذير باشند . رفتار گرايان موضوعات مختلفي مانند انتخابات ورفتار رای دهندگان ، تظاهرات ، رفتار رهبران ، و شورش هاي اجتماعي –سياسي را مورد توجه قرار مي دهند ،مستند آنها برای شناخت واقعیت روشهای آماري است. و روش هاي ذهني را به این دلیل که قابل مشاهده وتجربه نیست رد میکنند، از این رو رفتار گرايي مروج گرايش هاي كمي در علوم سياسي است. از آنجا كه رفتار گرايان خود را محدود به مشاهده مي كنند  لذا بسياري از زوایای علم سياست را ناديده مي گيرند .در حالی که  بسياري از پديده هاي سياسي ضرورتا قابل مشاهده نيستند،از اين رو نمي توان آن ها را با روش هاي مطلوب عيني و كمي تحليل و ارزيابي كرد .  قطعا positivism به معناي رفتار گرايي نيست . نکته اصلی نظریه رفتار گرایی بی طرفی محقق در انجام تحقیق است. این مساله چالش های فراوانی را بر سر راه این نظریه ایجاد کرده است . وبسیاری از صاحب نظران جدایی ذهن از موضوع تحقیق راممکن نمیدانند.مطلب زیر نظرات دکتر سیعد زیبا کلام در مورد عدم امکان بی طرفی در روش پژوهش علوم انسانی است که از روزنامه ایران گرفته شده است

 

 

1 چه کسی مي‌تواند بگوید من بیطرفم در حالی که مي‌فهمد بیطرفی مفهوماً چه دلالت ارزش شناختی دارد؟ یعنی، مي‌فهمد که هیچیک از نظام‌های ارزشیِ اخلاقی و اخلاقِ سیاسی را که توسط فیلسوفان یا متکلمان معاصر یا قرون گذشته صورتبندی و تقنین و تجویز شده است نمی‌تواند مصادره یا پیشفرض کند. و این یعنی، نه تنها هیچیک از آن نظام‌های بسته‌بندی شده را بطور یکجا، که هیچیک از اجزا و مقومات آنها را هم، نمی تواند گزینش کند و یا التقاطاً مورد تألیف و ترکیب قراردهد. خواه آن نظام‌ها و آحاد آموزه‌های شان منشأ الهی داشته باشند خواه منشأ انسانی - همان مجموعه متغیر و متکثر و بیقرار آمال و امیال و هوسات انسانی.
2 چه کسی مي‌تواند بگوید من بیطرفم در حالی که مي‌فهمد بیطرفی مفهوماً چه دلالت معرفت‌شناختی(1)دارد؟ یعنی، مي‌فهمد که نه تنها هیچیک از نظریه‌های متعدد رقیب معرفت شناختی را نباید مصادره و مفروض کند که هیچیک از موازین مقرر و تجویز شده آنها را هم نباید مصادره یا مسلم فرض کند. خواه آن نظریه‌های متعدد رقیب، معاصر باشند یا متعلق به قرون وسطی و یا به عصر یونان باستان. خواه آن موازین مدرن و معاصر باشند خواه متعلق به اعصار و قرون دور و دورتر. که واضح است این کار بلافاصله بیطرفی او را مخدوش و بل منتفی می‌کند.
3 چه کسی مي‌تواند بگويد من بيطرفم در حالي که مي‌فهمد بيطرفي مفهوماً چه دلالت هستي شناختي دارد؟ يعني، مي‌فهمد که هيچ موضع و مطلبي را نبايد از مکاتب و مشارب يا نظريه‌هاي مابعدالطبيعي حال و گذشته در باره چگونگي منشأ اين عالم، چگونگي وجود اين عالم، چیستی اثاثیه این عالم، و چیستی و چگونگی فرجام این عالم اخذ و اختیار کند. خواه این اخذ و اختیار بطور رسمی و علنی و اعلام شده صورت گیرد خواه به واسطه حلول لطیف مواریث فرهنگ اجتماعی و تاریخی. خواه آن اخذ و اختیارِ رسمی و علنی از نظام‌های مابعدالطبیعی الهی صورت گیرد خواه از نظام‌های غیرالهی قدیم و جدید. خواه آن مواریث فرهنگ اجتماعی و تاریخی عمیقاً ریشه در آموزش‌های انبیا داشته باشد خواه مواریثی باشد که عالماً و عامداً مورد دین‌زدایی قرار گرفته باشند.
4 چه کسی می‌تواند بگوید من بیطرفم در حالی که مي‌فهمد بيطرفي مفهوماً چه دلالتي در باره نظريه‌هاي علمي اعم از طبيعي يا اجتماعي دارد؟ يعني، مي‌فهمد که اخذ و اختيار هر نظريه يا مکتبي از اين دو دسته از علوم، در واقع وي را بنياناً و به نحو مرصوصي مرهون و مربوب سه حوزه ارزش‌شناسي، معرفت‌شناسي، و هستي‌شناسي کرده است و اين يعني، از موضع بيطرفي خارج شده است.
5 چه کسي مي‌تواند بگويد من بيطرفم در حالي که مي‌فهمد بيطرفي مفهوماً چه دلالتي درباره فرهنگ‌ها و تمدن‌ها دارد؟ يعني، مي‌فهمد که هيچ جزئي يا بخشي از هيچ فرهنگ و تمدني را نبايد تلويحاً يا به تصريح مصادره کند. مي‌فهمد که نسبت به تمام فرهنگ‌ها و تمدن‌هاي گذشته و حال بايد بلاموضع باشد که به محض اخذ هر جزئي از آنها، به هر بهانه‌اي، دست کم بيطرفي زائل مي‌شود. و«به هر بهانه‌اي» هم يعني، به هر علتي و يا به واسطه هر دليلي، موجه باشد يا ناموجه، توجيه پذير باشد يا نباشد. زيرا هم علت و دليل بودنشان و هم موجه بودن يا توجيه‌پذيربودنشان جملگي بازمي‌گردد به همان سه حوزه ارزش‌شناسي، معرفت‌شناسي و هستي‌شناسي.
- اينک از خود سؤال کنيم: چه کسي مي‌تواند بگويد من بيطرفم؟ به نظر مي‌رسد اينک بايسته‌تر است اين سؤال را مطرح کنيم: آيا کسي مي‌تواند بگويد من بيطرفم؟ اينک به نظر مي‌رسد اين سؤال فوق‌العاده جالب‌تر، مهم‌تر، بنياني‌تر و سرنوشت‌سازتر است: آيا دعوي بيطرفي چيزي جز افسانه‌اي است که برخي از ما بني‌آدم براي فروختن يا قبولاندن برخي از آمال و اميال و آرمان به برخي ديگر از بني‌آدم ساخته و پرداخته‌ايم؟
- آيا روشن نيست که مدعيان بيطرفي با اين ادعا به نحوي خودآگاه يا ناخودآگاه بر کرسي حضرت حق(جل جلاله و عزه وعظمته) تکيه مي‌زنند؟
- آيا دعوي بيطرفي به نحوي همان موضع و دعوي آفاقيت(2)نيست؟
- و بالاخره، آیا دعوی بیطرفی قلب تپنده نگرش خارج دینی (همان برون دینی) نیست؟

پی نوشت:
1- در واقع صحیح و دقیق این بود که دلالت معرفت شناختی را در ضمن دلالت ارزش شناختی مورد بحث و تحلیل قرار مي‌دادم نه مستقلاً زیرا بی‌هیچ تردیدی تمام نظریه‌های معرفت شناختی عمیقاً در بستر و زمینه‌ای مشحون از ارزش‌های اخلاقی و اخلاق سیاسی ریشه دارند! بستر و زمینه‌ای که غالباً اگر نه همواره شکل صورتبندی شده، مدون و نظام‌مندی نیافته و به صورت فرهنگ اجتماعی و تاریخی به انحاي بسیار گسترده، ملفوف و غیرمحسوس در آن نظریه‌ها فرو مي‌ریزند و یا حلول مي‌کنند.

نوشته شده توسط (روشن) در 4:49 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •