شبه خاطرات6

چشم بارانی
آسمان چشم تو ، بارانی است قلب من از دیدنش طوفانی است
بر گل رخسار چون شبنم نشست خنده های من دگر پنهانی است
خواستم ،آزاد، باشم ، بارها گرچه تن آزاد ،دل زندانی است
خواستم ،تا شکوه گویی کم کنم این تقاضا، از دل حیرانی است
یک کبوتر بچه در گوشم بگفت سر فرو بردن به پر ،نادانی است
گفتنی ها را بگو ،از راز، عشق گفتن گفتار ها ،قرآنی است
من شکایتها ،زتو دارم ولی باز رویت ،همچنان ،نورانی است
دامنی پر شعر هم تقدیم تو یک شبی دل پیش تو مهمانی است
لب گشا و گو به من از راز عشق این تسلیِ غمِ پنهانی است
شعر ناب احساس(روشن)میکند از کلامی کز دل بریانی است
قلم تا آشنا با نام (هو)شد