این شعر رو هم یکی از دو ستان ارسال کرده بود

..........................................................................

ای قدیمی تر از آوز طلوع خورشید


اسب ها را زین کن

بادها منتظرند

نوبت روشنی است

دیر گاهی است که در این دشت غریب

آرزوی پرواز آرزوییست محال

من وتو خسته زبیداد سکوت

من وتو ساکن این شهر غریب

قصه سرخ حقیقت بر لب ...

عازم پروازیم

ما در اینجا شاید قاصد روشنی خورشیدیم

که اگر پر نکشیم قاصدک خواهد مرد

فرصت ماندن نیست اسب ها را زین کن   

   همسفر

نوبت روشنی است