تنهایی

چه غم گینم

هوا ابری است و قلبم

در درون محبسی تاریک

همانند پرستویی شکسته پر

پریدن را نمی داند.

هوا غمگین افق تار است و

خورشد جهان افروز

دیگر نیست

در این صحرای تنهایی منم تنها ترین تنها

 نسیم سرد پاییزی

چه بی رحم و توان فرسا

نوازد بر گ گلها را

در این صحرای تنهایی

منم تنها ترین تنها

ومن دامان صحرا را

چه با دامان مادر اشتباه کردم